خاطره
سلام دختر قشنگم بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی ...
نویسنده :
هستی مامی
15:27
تولد دو سالگی دخترکم
چند روز بیرجند
1 روز بارندگی و پر شدن بند دره
سلام عسلم از بامداد دیروز تا تقریبا بعد از ظهر هوا گرفته بود و باران و رعد و برق و طوفان و ... حدود ساعت 12 ظهر بود که هوس کردیم بریم بند و ببینیم پر شده یا نه اینم نتیجه اش: انشاالله که تا الان پر آب شده باشه ...
دور دور2
دور دور1
کلوتهای شهداد
سال تحویل و سفرمون
عکسا در ادامه مطلب ...











